تبليغاتX
...:::دست نوشته:::...
اینم آخرین پست وبلاگ ...:::دست نوشته:::...

دیگه نمی نویسم تا ناراحتش نکنم

دیگه نمی نویسم تا عذاب نکشه

دیگه نمی نویسم تا راحت فراموشم کنه

ولی باید بدونه که همیشه تو قلبم هستش و هیچ کس دیگه جایی تو قلبم نداره....

اگه خودش ازم خواست دوباره می نویسم ولی می دونم که نمی خواد چون من اگه بنویسم دوباره از دوست داشتن اون خواهم نوشت و خواهم گفت که بی او میمیرم...

عمر وبلاگم کم بود ولی خیلی پر بار بود...

 

 

 

دیگه نمی گم دست نویس خسته اگه تا الآن خسته بودم حالا مردم..........

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/20ساعت 13:17 توسط دست نویس خسته| |
چه برنامه ریزیایی واسه روز ۲۴ خرداد که قرار بود مرجان ببینم کرده بودم

تو تهران که بودم واسه نمایشگاه کتاب رفته بودم دیگه

تو نمایشگاه دنبال یه کتاب بودم واسه مرجان درسته که اون موقع باهاش رابطم قطع بود ولی خوب یادش که تو دلم بود

دو تا هدیه خریدم

اول میگفتم که هر دو باشه واسه تولدش یعنی ۱۷ شهریور ولی بعد که تصمیم گرفتم اول خرداد به دیدنش برم تصمیم گرفتم که یکی رو تو آخرین دیدارم قبل پایان ترم بهش بدم که یه کتاب بود و هدیه دیگه رو چون باید روش کار میکردم تا اماده بشه بزارم واسه تولدش

ولی الان هر دو تا باید بمونه پیش خودم شاید روزی رسید که بتونم بهش هدیه بدم...

ولی روی اون هدیه کار میکنم شاید روز تولدش دیدمش....

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/20ساعت 13:11 توسط دست نویس خسته| |
تو این پستای آخر چند تا از شعرایی که جزیی از زندگی من شدن رو براتون میزارم....

 

 

یا تو یا هیچ کس دیگه                              شاعر:مریم حیدرزاده

عطر زرد گل ياس رو نمي خوام
نمره ي بيست كلاسو نمي خوام
من فقط واسه چش تو جون مي دم
عاشقاي بي حواسو نمي خوام
من تو رو مي خوام اونارو نمي خوام
نفسم تويي هوارو نمي خوام
عشق رو نقطه ي جوشو نمي خوام
دوره گرد گل فروشو نمي خوام
اوني كه چشاش به رنگ عسله
مجنون خونه به دوشو نمي خوام
من تو رو مي خوام اونارو نمي خوام
نفسم تويي هوارو نمي خوام
من كسي با قد رعنا نمي خوام
چشاي درشت و گيرا نمي خوام
دوس دارم قايق سواري رو ، ولي
جز تو از هيچ كسي دريا نمي خوام
من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
نفسم تويي هوارو نمي خوام
موهاي خيلي پريشون نمي خوام
آدم زيادي مجنون نمي خوام
مي دوني چشم منو گرفتي و
جز تو هيچي از خدامون نمي خوام
من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
نفسم تويي هوا رو نمي خوام
چشم شرقي سياهو نمي خوام
صورتاي مثل ماهو نمي خوام
آخه وقتي تو تو فكر من باشي
حق دارم بگم گناهو نمي خوام
من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
نفسم تويي هوا رو نمي خوام
حرفاي نقره اي رنگ رو نمي خوام
او دو تا چشم قشنگو نمي خوام
حتي اون كه بلده شكار كنه
صاحب تير و تفنگو نمي خوام
من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
نفسم تويي هوا رو نمي خوام
شعراي ساده و تازه نمي خوام
اونكه مي گه اهل سازه نمي خوام
من دلم مي خواد تو رو داشته باشم
واسه ي اينم اجازه نمي خوام
من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
نفسم تويي هوا رو نمي خوام
سفر دور جهانو نمي خوام
رنگاي رنگين كمانو نمي خوام
لحظه و ساعت عمر من تويي
تو كه نيستي من زمانو نمي خوام
من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
نفسم تويي هوا رو نمي خوام
فالاي جور واجور رو نمي خوام
نامه هاي راه دور و نمي خوام
واسه چي برم ستاره بچينم
ماه من تويي كه نور و نمي خوام
من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
نفسم تويي هوا رو نمي خوام
آذر و خرداد و تير نمي خوام
آدماي سر به زير نمي خوام
من خودم تو چشم تو زندونيم
حق دارم بگم ، اسيرو نمي خوام
من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
نفسم تويي هوا رو نمي خوام
حرف خيلي عاشقونه نمي خوام
دل رسوا و ديوونه نمي خوام
يا تو ، يا هيچكس ديگه به خدا
خدا هم خودش مي دونه ،‌نمي خوام
خرداد و ارديبهشت و نمي خوام
بي تو من اين سرنوشتو نمي خوام
يكي پرسيد اگه آخرش نشه
حتي اين خيال زشتو نمي خوام
من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
نفسم تويي هوا رو نمي خوام
بي تو چيزي از اين عالم نمي خوام
تو فرشته اي من آدم نمي خوام
مي دوني خيلي زيادي واسه من
هميشه عادتمه ،‌كم نمي خوام
من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
نفسم تويي هوا رو نمي خوام
من و باش شعر و نوشتم واسه كي
تويي كه گفتي شما رو نمي خوام

 

پاره ی تنم کجاست؟                       خواننده:محسن یگانه

نعره های بی امونم
گوشه آسمون و کر کرد
مگه فریادمو نشنید
که داره دیر میشه برگرد
آی به گوشش برسونین
کسی جز من نمیتونه
کوله باره غصه هاشو
روی دوشش بکشونه
این همه پیغوم و پسغوم
می فرستم که بدونه
داره دلواپسی
دنیامو به آتیش می کشونه
من که جاشو پر نکردم
شاید اصلا نمی دونه
آی به گوشش برسونین
یکی اینجا نگرونه
نمی تونم بی تفاوت
رو گذشته پا بذارم
اون که پاره تنم بود
چجوری تنها بذارم
آی به گوشش برسونین
کسی جز من نمیتونه
کوله باره غصه هاشو
روی دوشش بکشونه
این همه پیغوم و پسغوم
می فرستم که بدونه
غم دلواپسی داره دنیامو
به آتیش می کشونه
من که جاشو پر نکردم
شاید اصلا نمی دونه
آی به گوشش برسونین
یکی اینجا نگرونه
نمی تونم بی تفاوت
رو دلش پا بذارم
اون که پاره تنم بود
چجوری تنها بذارم

 

میمیرم برات                           خواننده:پویا یزدانی

میمیرم برات ، میمیرم برات
نمی دونستی میمیرم بی تو بدون چشات
رفتی از برم
نمی دونستی که دلم بسته به ساز صدات
آرزومه که میدونستی که من میمیرم برات
میمیرم برات ، میمیرم
عاشقم هنوز ،عاشقم هنوز
نمی خواستی که بمونی و بسوزی به ساز دلم
گفتی من میرم
تو می خواستی بری تا فرداها ، گل خوشگلم
برو راهی نیست تا فردا ها از آب و گٍلم.
ازآب و گٍلم، گل خوشگلم
سفرت بخیر ، اگه میری از اینجا تک و تنها ،تا یه شهر دور
تا یه شهر دور
برو که رفتن بدون ما می رسه به یه دنیا نور
برو که رفتن بدون ما می رسه به یه دنیا نور
به یه دنیا نور
میمیرم برات
سفرت بخیر
برو گر شکستی ز من می تونی دوباره بساز
دوباره بساز
از دلی شکسته، ناامید و خسته ، تو باز غرور
از دلی شکسته، ناامید و خسته ، تو باز غرور
تو بازم غرور
میمیرم
نمی خوام بیای ،نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی
نمی خوام ازت ،نمی خوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی
برو تا بزرگی می خوام فقط آرزوم بشی
آرزوم بشی
عاشقم هنوز
میمیرم برات
نمی دونستی میمیرم بی تو بدون چشات
رفتی از برم
نمی دونستی که دلم بسته به ساز صدات
رزومه که میدونستی که من میمیرم برات
میمیرم برات

 

دلم برات گرفته                  خواننده:سهیل تهرانی

دلم برات گرفته
چرا صدات گرفته
نکنه گریه کردی
بازم اسیر دردی
برای درد دلهات
دنبال من می گردی
دلم گم کرده دستاتو
نگام گم کرده چشماتو
هنوزم زنده ام با تو
نمی گیره کسی جاتو
تو می گفتی که تنها من
تورو دارم تو دنیا من
دلم می خواد بگی با من
دوباره درد دلهاتو
وقتی صدات می لرزه
وقتی دلت می گیره
برای زنده موندن
میگی که خیلی دیره
یادت باشه یکی هست
می خواد برات بمیره

نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/20ساعت 12:51 توسط دست نویس خسته| |
سلام

نمی دونم باید چی بگم خودتون که مطلب قبل رو خوندین فقط برام دعا کنین

من نمی تونم فراموشش کنم

یکی منو درک کنه..............................

اینم یه سری نظر دیگه که شما عزیزان گذاشتین....

 

 

خانوم خونه

داداش خوبم سلام
منم با بقیه موافقم !!

تاکی میخوای خودتو کوچیک کنی؟ . اون اگه تورو میخواست دیگه تا این حد ناز نمیکرد.

بهتره خودتو گول نزنی و واقع بین باشی !!

اینا که میگیم به خاطر خودته !!
مطمئنا فرشته آرزوهات یه جای دیگه منتظرته ...

تصمیم با خودته !!

فراموشی تو برابر با مرگ منه... ؟؟؟؟؟؟؟

این حرفا چیه ؟!

یعنی اینقدر آدم ضعیفی هستی که بخاطر یه دختر که حتی کوچکترین اعتنایی ازش نمیبینی میخوای بمیری!!؟؟ (منکه فکر نمیکنم )

عاقل باش
اینقدر غصه نخور. آدم با غصه به جایی نمی رسه
توکلت به خدا باشه !!

sakonha

سلام
من نگفتم فراموشش كن، چون ميدونم غير ممكنه، منظورم از حرفام اين بود كه اگه دوسش داري كه مطمئنا داري اينقدر در قلبشو بزن تا درو به روت باز كنه، منم واست دعا ميكنم شهياد جان. . .

میم.رها

اگر این طوری بخوای پیش بری این تو هستی که فنا میشی
مرجان ذهن تو همیشه زنده است اما این مرجانی که در حقیقت میبینی مرجان تو نیست
قوی باش پسر!

قاصدک بارونی

كسي رو كه دوستش داري بايد اونطور كه هست بپذيري و سعي نكني احساسات يا عقايدش رو تغيير بدي.
بايد بتوني روحيه گذشت داشته باشي و از كسي كه دوستش داري بگذري و به تماشاي خوشبختيش بشيني

$...فاطمه...$

شهیاد بهش حق بده...
با خوندن اینا من پشیمون شدم از اینکه گفتم بی رحمه
هر کس دیگه ای بود هم همین کارو میکرد
تو باید منطقی باشی.
منم یه بار پامو از زندگی کسی که عاشقش بودم و دوسم نداشت کشیدم بیرون
چون دوسش داشتم و نمیخواستم آزارش بدم
بعد یه مدت همه ی عاشق بودنام یادم رفت
تو هم همین کارو بکن
به خودت بفهمون که اون برای تو نیست.....
آدم باید حداقل با خودش صادق باشه
اون تو رو نمیخواد.....درک کن

 

 

 

 

درسته من باید درک کنم پس میرم. میرم ولی هرگز فراموشش نمی کنم

تاوقتی که اون نخواد دیگه نمی نویسم دیگه نمیرم ببینمش دیگه بهش زنگ نمی زنم

 ولی هیچ کس منو درک نکرد که چی می کشم....

 

 

دست نویس خسته....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/20ساعت 12:13 توسط دست نویس خسته| |
سلام

داغون تر از همیشه شدم

دیگه واقعا زندگی واسم بی مفهومه

باید تمام کنم همه چیز رو باید برم و دیگه بر نگردم باید....

اینم کامنتای مرجان یعنی آخرین کامنتای مرجان که امروز صبح تو بلاگ گذاشته.

نمی دونم باید چی کار کنم نمی دونم چرا خدا با من این کار رو کرد

دیگه به هیچ چیز اعتقاد ندارم

مرجان هر کاری می خواد بکنه بکنه ولی من خسته نمیشم

تازه عشق رو درک کردم ازش نمیگذرم همیشه به یادش خواهم بود و هستم

برام دعا کنین که بتونم زنده بمونم.....

 

"دوباره سلام
راستش امروز صبح اومده بودم یه سر نت .وقتی اومدم اینجا دیدم چه خبره!
قصد توهین به هیچ کسی رو ندارم.اما همه واسه خودشون یه پا کارشناس شدند.منم دیدم اگه واقعا بحث کارشناسیه پس حد اقل بهتره از تمام ماجراها خبر داشته باشند و بعد منو محکوم بکنند


زمانی که بر حسب اتفاق یا بهتره بگم سرنوشت من و شهیاد مسیر زندگیمون یکی شد تصمیم گرفتیم واسه همدیگه دو تا دوست خوب باشیم.
من و شهیاد واقعا دوستهای خوبی واسه همدیگه بودیم و چون من واسه ی شهیاد حکم یه پسرو داشتم همین مسئله باعث شد تا صمیمیت ما بیشترو بیشتر بشه.منم چون هیچوقت خواهر نداشتم و بیشتر زندگیمو با داداشم میگذروندم هیچ وقت یاد نگرفته بودم که دختر بودن یعنی چی؟بگذریم
داشتم می گفتم من و شهیاد دو تا رفیق بودیم و واسه همین من تقریبا میشه گفت از تمام ماجراهای شهیاد و سمانه(دوست دختر شهیاد)خبر داشتم.شاید زمان رفاقتمون ما در مورد هر موضوعی با هم بحث و کل کل می کردیم غیر از عشق.

ما هر دو دانشجوهای اصفهان هستیم...اما با دانشگاههای متفاوت و رشته های متفاوت.
همین موضوع باعث میشد تا ما همدیگه را زیاد ببینیم و زیاد با هم ببحثیم.سمانه ساکن شمال بود و شهیاد پسری از شرق ایران که اصفهان درس می خوند.به همین خاطرشهیاد همیشه می گفت امکان رسیدنشون بهم یک در هزاره و بهتره به این موضوع پایان بدند.سمانه واقعا شهیادو دوست داشت. درسته بعد از یه سری اتفاقات مشخص شد به شهیاد خیانت کرده اما قلبا دوسش داشت.

دست تقدیر واسه ی ما چیز دیگه ای را رقم زد

پس از یه مدتی فهمیدم که شهیاد منو دوست داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!
راستش اصلا فکرشو نمی کردم.آخه هیچوقت بین ما موضوعی به وجود نیومده بود که نشونه ای از عشق داشته باشه.از یه طرف خودم کس دیگه ای را دوست داشتم و از یه طرفم شهیاد ابراز عشق کرده بود.تو تنگنای عجیبی قرار گرفته بودم. بهتره بگم شهیاد از همه چیز حتی از علاقه ی من به کس دیگه خبر داشت...
اما من با شهیاد صحبت کردم و ازش خواستم بزاره مثل همیشه دو تا دوست خوب وداداش باشیم.واسه تعطیلات عید من و خانوادم رفتیم مشهد و همین سفر زندگی منو زیر و رو کرد.قربون امام رضا برم که باعث شد من تو مشهد متوجه بشم اون پسری که دوسش داشتم بهم خیانت کرده واعتماد من ازش سلب شد و کم کم گئر زمان باعث شد تا اونو فراموش کنم و بفهمم که عشق پاکتر و مقدس تر از اونیه که ما آدما فکر می کنیم.سخت بود اما غیر ممکن نبود

وقتی مشهد بودم کسی که واقعا تونست تو اون بحران کمکم کنه شهیاد بود.سفر خاطره انگیزی واسم نبود.با اینکه آرزو داشتم همیشه از سفر مشهدم به خوبی یاد کنم

بعد از سفر مشهدم تصمیم داشتم به شهیاد فکر کنم ...........اما هر چی بیشتر تلاش می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم.شهیاد بهترین دوست من بود اما نمی تونست عشق من باشه.

تو همین گیرودار سمانه دوست دختر شهیاد تو وبلاگم نظر گذاشت که تو عشق منو ازم دزدیدی و امیدوارم هیچوقت تو زندگیت رنگ خوشبختیو نبینی و کلی از این آه و نفرینا.

آخه یکی نبود به من بگه آخه من این وسط چی کاره بودم.به خدا من هیچوقت نخواسته بودم شهیادو از سمانه بدزدم.شهیاد دوست من بود........نه چیز دیگه ای
به سمانه گفتم داره اشتباه می کنه.اونم بهم گفت اگه واقعا ادعا می کنم آدم پستی نیستم پامو از زندگیشون بکشم بیرون...سمانه دلمو شکست.انصاف نبود اما بهش حق می دادم .آخه اون که اصفهان نبود تا از همه چی خبر داشته باشه.به سمانه قول دادم پامو از زندگیشون بکشم بیرون......شهیاد بعد از فهمیدن این موضوع باهام تند برخورد کرد.اما بهش فهموندم که این واسه هر سه ی ما بهتره.

بعد از کلی اتفاقات که واسه ی شهیاد و سمانه پیش اومد شهیاد فهمید که سمانه مدتیه با پسر دیگه ای هم دوسته.با سمانه حرف زد و بعد کلی بحث تصمیم گرفت به سمانه فرصت دیگه ای بده.اما بعد از مدتی سمانه باز هم به شهیاد خیانت کرد........همین موضوعات باعث شد که اعتماد کاملا از سمانه سلب بشه و روابطشون به هم بخوره

شهیاد نمی تونست دیگه سمانه را ببخشه و بهش اعتماد کنه.پس همه چی بینشون تموم شد

حالا این وسط فقط من بودم و شهیاد

حالا از خودم میگم.پس از اینکه تونستم همون مرجان سابق بشم و گذشته واتفاقات سفر مشهد و ضربه های روحی را فراموش کنم کم کم رابطم با خانوادم مخصوصا بابام بهتر و بهتر شد و همین موضوع باعث شد تا من بتونم به همون دختری تبدیل بشم که بابا همیشه آرزوی داشتنش را داشت.من عوض شدم فقط به خاطر خانوادم ومخصوصا بابام.
تصمیم گرفتم که دیگه تمام تلاشمو بکنم و نخوام از اعتماد خانوادم سوءاستفاده کنم

تماس ها و اس ام اس های شهیاد ادامه داشت و من با همه ی وجودم احساس گناه می کردم که چرا باعث شدم شهیاد اینقدر به من وابستگی عاطفی پیدا کنه.راستش اگه از روز اول احتمال این اتفاقات و عشق و این چیزا را می دادم نمیزاشتم کار به اینجا بکشه .موقعیت خیلی بدی داشتم و احساس می کردم تنها راهی که می تونم شهیادو قانع کنم تا به داد عاشق پیشگی پایان بده اینه که بهش بگم کس دیگه ای رو دوست دارم و همین کارو کردم.فکر کنم تو کامنت قبلی خونده باشید

معذرت میخوام شهیاد اگه بهت دروغ گفتم ...شاید خواننده های وبلاگت فکر کنند من فقط دارم خودمو توجیه می کنم اما فکر کنم تو اونقدر منو خوب شناخته باشی که حرفمو باور کنی....

خواهش می کنم شهیاد به همه چیز پایان بده.باور کن خیلی واسم سخته و واقعا دور از انسانیته که بخوام با قلب تو بازی کنم.واسم دردناکه که تو رو بازیچه قرار بدم

من خیلی سعی کردم.اما نمی تونم به خدا نمی تونم دوستت داشته باشم....تو پسر خیلی خیلی خوبی هستی و در پاک بودن نیت تو هیچ شکی نیست اما پس من چی؟
ما اون نیمه های گمشده ی همدیگه نیستیم.

اگه بخوام به درخواست عشقت پاسخ مثبت بدم باور کن از روی ترحم خواهد بود نه عشق دو طرفه
برو دنبال کسی که واقعا دوستت داشته باشه و بدون تو نتونه زندگی کنه.

من اون نیمه ی گمشده نیستم شهیاد

من نمی تونم دوستت داشته باشم.باور کن خیلی سعی کردم اما نشد...
"

ببخش مرجان ولی به نظر من هرگز سعی نکردی تا باورم کنی چون هرگز با هم تمام حرفامون رو نزدیم و همیشه نیمه کاره با گفتن بی خیال ولش کردی

مرجان تو جزیی از زندگی من شدی درسته که مال من نمیشی ولی بدون من مال توام تا همیشه و هرگز زیر عهدم نمیزنم خودت که میدونه سر عهدایی که با خودم میبندم کاملا هستم...

پس بازم میگم: مرجان با تمام وجود دوستت دارم ....

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/20ساعت 12:4 توسط دست نویس خسته| |
سلام

نمی دونم باید چی بگم

تو این پست نطرات شما رو میزارم تا هم مرجان بخونه و هم بقیه تا شاید بتونن کمک بیشتری بهم بکنن

 

$...فاطمه...$

شهیاد واقعا نمیدونم چی بگم...
اگه مرجان دوستت نداشتفچرا از اول بهت نگفت...؟
من بهش حق میدم ولی باید زودتر بهت میگفت.
این بی رحمیه
واقعا بی رحمیه!

برات دعا میکنم شهیاد...
الان که دارم اینو می نویسم واقعا گریم گرفته.
من فکر میکردم فقط پسرا بی معرفتن...
یه دختر چه جوری دلش میاد این کارو با یکی که عاشقشه بکنه...؟
ببخشید
میدونم دوسش داری
ولی کاری که با تو کرده اوج سنگدلی یه دختره.
مطمئن باش تا جایی که بتونم برات دعا میکنم

 

نفس

خدا ما رو برای هم نمی خواست
فقط می خواست همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ما مال ما نیست
فقط خواست نیممونو دیده باشیم


این آهنگو گوش دادی ؟خوب ....آخه چی بگم بهت.این خدا هم یه وقتایی یه کارایی می کنه ها.اصلا ما ازش سر در نمی آریم.فقط می مونیم توش و هی بال بال می زنیم.
من نمی تونم هیچی بهت بگم.اونیکه باید تصمیم بگیره خودته.
مواظب خودت باش و بدون که اگه اون آدم دوستت داشته باشه باهات می مونه.اگرم دوستت نداره که چه بهتر که تکلیفتون زود تر معلوم بشه.

 

 

میم.رها

زندگی تا بوده همین بوده یکی برای دیگری میمره اما اون یکی حتی براشم تبم نمی کنه
شهیاد جان احساس پاکت ستایش داره اما عزیز انسان موجودی است که در نهایت حقایق موجود را می فهمد و با آن سازگاری می یابد
هرچند زمینه ی تو یک احساس است و با منطق هم خوانی ندارد
اما باید ساخت چون این چیزی ایست که هست
مرجان انسان خوبیه که حقیقت وجودیشو بهت گفته . باور کن خیلی ها از احساس طرف مقابلشون سواستفاده می کنن و بعد رهاش می کنن
اگر دوستش داری به خواستش عمل کن حتی اگر در عشقش بسوزی
مطمئن باش می تونی اما اگر نخوای دنیا هم عوض نمی شه
سعی کن منطقی فکر کنی و واقعا فکر کنی
در ضمن تو همیشه مرجان توی ذهنتو داری و من به این باور رسیدم که انسان ها مرجان های ذهنشونو در اشخاص مختلفی می بینن
پس تو هم خواهی یافت
دیگه نمی دونم چی بگم. این نظر منه اگه قبولش نداری پوزش

 

 

 

محمد شاهکار

اینجوری که من فهمیدم و این پستت موضوع عشق یه طرفه تو به مرجانه......

شهیاد ...تو که یادته من چیا بهت گفتم دراره زندگی خودم و ازت کمک میخواستم
حتما هنوز یادته...
فقط بعنوان یادگاری شایدم نصیحت از من گوش کن:

رویای یک عشق رو در دل داشتن بهتر از زندگی با کسیه که عاشقی بلد نیست

عزیزم میدونم خیلی سخته ولی وقتی دوستت نداره باید ترکش کنی حال چه خودت بخوای و چه نخواهی...
اینو مطمئن باش بهت قول میدم...که اگه خدا مرجانو ازت گرفت یکی دیگه سر راهت قرار میده.شاید بهتر از مرجان ...ولی شهیاد بهت قول میدم...

خدا اگه چیزی به آدم میده نعمته.و اگه چیزی رو از انسان میگیره حکمته

 

 

sakonha

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد
خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

به قول قدیمیا واسه کسی تب کن که واست بمیره
سلام، من sakonha هستم، ميدونم چي ميكشي، اين دوتا جمله كه بالا واست گذاشتم حرفاي خودشه، پس اگه اين حرفا رو اون نوشته چرا بهش عمل نميكنه، شهياد جان من ميدونم بازيچه شدن و دوست داشتن يعني چي، چون خودم اين دردو كشيدم
مرجان اين دوتا رو نوشته بعد زيرش اومده نوشته:
تلاشی نکن که به وضوح بدونی بی اثره

اين اصلا معني نميده، يه سوال دارم ازت، اون با كسي رابطه داره؟
اگه داره كه هيچي، مسلماً تمام محبتهاي تو رو زير پا گذاشته و ميخواد بره با اون
اگه هم نه احتمالا ديگه دوستت نداره، خودش نوشته تو بدترين شرايط تو بودي كمكش كردي، بخدا اگه كسي چنين كارايي كه تو واسش انجام دادي يكي واسه من انجام ميداد تا آخر عمر نوكريشو ميكردم، چه برسه كه بخوام همسرش بشم، نميدونم چي بگم ديگه، ببخشيد يه خرده رك حرف زدم، اگه دوست داري اين پستو بذار تو وبلاگت تا شايد بياد و بخونه. . .
شهياد جان اگه دوست داري اسم وبلاگشو واسم بذار تا منم يه خورده باهاش حرف بزنم. . .اگه دوست داري. . .
فعلا خدانگهدار . . .

 

 

این بود نظراتتون. بعضی هاتون نظر رو به صورت خصوصی داده بودین به بزرگی خودتون ببخشین که علنی بیانشون کردم

اگه دقت بکنین بیشتر نظرات هول فراموش کردن مرجان می گذره ولی من چه کنم وقتی نمیتونم فراموشش کنم؟

خیلی سعی کردم از زندگی مرجان برم بیرون ولی نشد مرجان تمام زندگی منه

راستی امروز پایان ترم ریاضی داشتم نفهمیدم چی نوشتم فقط واسم دعا کنین که پاس بشه!!!!

مرجان فراموشی تو برابر با مرگ منه...

 

 

 

 

دست نویس خسته.....

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/03/19ساعت 12:13 توسط دست نویس خسته| |
سلام

نمی دونم چی باید بگم

فقط آخرین نظری که مرجان واسم تو این وبلاگ گذاشته رو واستون میزارم

شما بگین من چه کنم.

"سلام شهیاد
نمی دونم باید از کجا واست شروع کنم...اصلا هنوز مطمئن نیستم باید این حرفها را الان بهت بزنم یا نه.
راستش اصلا دلم نمی خواست تا پایان امتحانات این چیزا را بهت بگم.اما متاسفانه فشارهای روحی که به آدم وارد میشه آدمو به انجام هر کاری مجبور میکنه

ببین تو پسر خیلی خوبی هستی.اما قبول داشته باش اگه قراره این وسط احساسی باشه باید یه احساس کاملا متقابل و دو طرفه باشه.وقتی آدم مهر کس دیگه ای رو تو قلبش داشته باشه دیگه جا واسه مهر هیچکس تو قلبش نمی مونه
من نمی تونم به کسی که دوسش دارم خیانت کنم چون اصلا این اجازه رو به خودم نمی دم
از قدیم گفتند عشق دو طرفه خوشه یه طرفه عاشق کشه

وقتی تو بحرانهای روحی تو مشهد دست و پا می زدم تنها کسی که به دادم رسید تو بودی...زمانی رسید که تو تبدیل به بهترین دوست من شدی.زمانی رسید که از طرف مهدیه و نیما به خاطر تو وبی احساسی های خودم نسبت به پذیرفتن عشقت مورد توهین قرار گرفتم
اما آخرش که چی؟؟؟؟؟؟
من نمی تونم با قلب کسی بازی کنم
هنوز اونقدر پست نشدم که بخوام یه مدت تو رو بازیچه قرار بدم و بعد خیلی راحت کنارت بزارم
هنوز اونقدر بی شعور نشدم که بخوام به خاطر خودم با احساسات آذما بازی کنم

بالاخره بعد از سالها تونستم بابا رو به آرزوش برسونم و واسش تبدیل به یه دختر خوب و دوست داشتنی بشم...دختری که بتونه به وجودش افتخار کنه.نه یه دختر با تمام ویژگی ها و خصلت های پسرونه

الآن برای من هیچ چیز و هیچ کس مهمتر از خانوادم نیست........دیگه اصلا دلم نمی خواد از اعتمادشون سو استفاده کنم
پس خواهش می کنم به این داد عاشق پیشگی پایان بده.هم به خاطر من و هم به خاطر خودت

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد
خواهان کسی باش که خواهان تو باشد


به قول قدیمیا واسه کسی تب کن که واست بمیره

تلاشی نکن که به وضوح بدونی بی اثره

خواهش می کنم این کامنتو تو پست بعدیت قرار بده تا حداقل خواننده های وبلاگت از من تصویر ذهنی بدی نداشته باشند
"

 

از صبح تو دلم یه نگرانی بود که نمی ذاشت هیچ کاری بکنم حالا می فهمم که واسه چی بود

نمی دونم چرا باید این جوری بشه

کاش که تو این عالم نبودم

اونی که دوسش داری تو رو دوست نداره و اونی که تورو دوست داره تو دوسش نداری...

برام دعا کنین...

من حاضرم بازیچه ی دست مرجان باشم ولی با مرجان باشم....

 

 

 

دست نویس خسته....

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/03/18ساعت 13:30 توسط دست نویس خسته| |
سلام

الآن از سر جلسه ی پایان ترم اومدم و دارم بازم همن به عشق مرجانم می نویسم تا شاید بیاد و بخونه و شاید با خوندن این نوشته ها بتونه درکم کنه

نمی دونم تو این روزا چی باید بگم

فقط نگرانم

دلیلشم نمی دونم شاید می دونم و دارم خودم رو گول می زنم

هیچی نمی فهمم

بی خیال...

راستی امتحان رو به همون کیفیت میان ترم دادم با این تفاوت که پایان ترم رو احتمالا نمره کامل میارم!!!

جز این که ازتون بخوام برام دعا کنین دیگه حرفی برای گفتن ندارم

بازم میگم که مرجان تا هستم تو این دنیا دوست دارت می مونم

 

 

 

 

دست نویس خسته ....

 

 

نوشته شده در شنبه 1388/03/16ساعت 10:34 توسط دست نویس خسته| |
سلام

امروز از دانشگاه دارم آپ می کنم

آره رسیدم به دیار یار

تو مسیر که میومدم به مرجان زنگیدم و باهاش حرف زدم خیلی دلم گرفته بود چون به جایی رسیده بودم از مسیر که ازش خاطرات خوشی نداشتم واسه همین به مرجان زنگیدم تا حرف زدن با اون آرومم کنه و همین طورم شد با این که شاید اون از صدای من خوشحال نشد و چه بسا ناراحتم شده باشه ولی خوب چه میشه کرد که من پرروام.

فردا امتحان پایان ترم دارم اولین امتحان پایان ترمم که نقشه کشی هستش میان ترمش عالی بودم امید وارم که پایان ترمم همین طور باشه واسم

راستی پیشاپیش ازتون عذر خواهی کنم اگه تو این مدت کمتر آپ کردم

فدای همتونم و محتاج دعای تک تک شماها

مرجان باورم کن....

 

 

 

 

دست نویس خسته.....

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1388/03/15ساعت 13:25 توسط دست نویس خسته| |

سلام

امروز روز آخريه که خونم فردا صبح ميرم که برم به يه شهر ديگه و از اونجا هم مستقيم به ديار يار يعني اصفهان

نمي دونم چي بايد بگم

خيلي دوست دارم گريه کنم

نمي دونم چرا ولي دلم گرفته

دلم واسه مرجانم خيلي تنگه

مرجان جواب سوالم رو داد

چرا دروغ بگم با اين که مي دونستم جوابش چيه ولي وقتي خوندم اگه تو يه جاي خلوت مي بودم ميزدم زير گريه شايد بغض همون مونده رو دلم که الآن دوست دارم گريه کنم

نمي دونم چي بايد بگم ولي من چون همه چيز رو پيش بيني کرده بودم و با آگاهي همه ي کارام رو پيش برده بودم دوباره هم ادامه مي دم و دست از تصميمي که گرفتم بر نمي دارم

من با خودم  گفتم يا مرجان يا هيچ کس پس فقط به اون فکر مي کنم و براي رسيدن به اون تلاش مي کنم

جوابيه ي مرجان رو تو بلاگم نميزارم چون ممکنه ناراحت بشه که اين کار رو کردم

خيلي دوست دارم دوران زندگيم برگرده به روزاي قبل عيد يا حتي برگرده به ۱ تا ۴ فروردين ۱۳۸۸ که من با مرجان اس ام اس بازي مي کردم و هر روز صداي دلنشينش رو ميشنيدم

آره هر روز ولي الان دورانيه که اگه من به مرجان زنگ نزنم اون اصلا شايد يادي از من نکنه شايدم مي کنه ولي بروز نمي ده شايد دوم باعث ميشه که من خوب فکر کنم و سريع تصميم نگيرم و سریع قضاوت نکنم يعني يه جور دل گرميه واسه من

چه دوراني بود رازاي اول سال ۸۸ هرگز تو اون روزا اين روزا رو نمي ديدم که به اين وضع دچار بشم البته هنوزم وضعم خوبه ولي خوب انتظار خيلي بهتر از اين رو داشتم در حالي که خيلي بد تر از اوني شد که مي خواستم

چند هفته کاملا بي خبر از مرجان چند هفته کاملا تنهايي چند هفته غم چند هفته گريه و حالا هم آخر کاري اين جوري

باز هم نا اميد نيستم و ادامه ميدم تاوقتي که بتونم نفس بکشم از اين راه دست بر نمي دارم حالا مي فهمم که بدون مرجان واسه من مثل هواست واسه بقيه يعني بدون اون ميميرم

خواهش مي کنم که هر جاي ايران که هستين و اين نوشته ها رو مي خونين براي من دعا کنين تا به اون برسم برام دعا کنين

براي من دعا کنين تا به کسي که واقعا دوستش دارم و براش حاضرم جون بدم برسم من هيچ کس رو جز مرجان نمي خوام تمام زندگي من در مرجان خلاصه شده

هيچ چيزي برام مهم نيست جز مرجان.........

 

دلم لک زده واسه اون روزايي که با خنده شروع ميکردم و با خنده تمام مي کردم اون روزايي که با مرجان ميرفتم بيرون و مي خنديديم ولي حالا بعضي وقتا که ميبينمش احساس ميکنم که به زور داره تحملم مي کنه

نمي دونم چرا خدايي که اون بالايه بهم کمک نمي کنه تو اين زمينه همش به خودم ميگم که اينا همه يه امتحان واسه من و مي تونم ازش سربلند بيرون بيام

ازت خواهش کردم واسم دعا کني پس خواهش من عذاب کشيد رو زمين ننداز و دعا کن...

ميخوام بسوزم پاي تو واسه دل تنهاي تو
از همه دنيا ميگذرم بخاطر دنياي تو
چيکار داري چيا مي گن وقتي که اينجا پيشمي؟
دوست دارم فقط بگو تا باشه دنيا پيشمي
عاشقي همش غمه نگو تحملت کمه
اگه توپيشم نموني دنيا مثل جهنمه
نگو ديگه خسته شدي نگو که شکسته شدي
به من نگو از اولش بي خودي وابسته شدي
بودن تو زندگي و رفتنه تو مرگ برام
من عشق و گم کرده بودم اگه نبودي سر رام

شعر رو تقدیم میکنم که با تمام وجود به کسی که عاشقانه می پرستمش ....

 

 

 

دست نویس خسته........

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/03/12ساعت 18:14 توسط دست نویس خسته| |
سلام

فقط اومدم بگم خیلی شرمنده که نمی تونم زیاد به آپم

سر فرصت کامل توضیح می دم

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/03/11ساعت 11:29 توسط دست نویس خسته| |
سلام

با هزار امید امروز وبلاگم رو باز کردم که شاید مرجان پست قبلی رو خونده باشه و جوابش رو واسم داده باشه ولی متاسفانه نیومده نت

دیگه نمی دونم چی بگم

برام دعا کنین

باز هم مثل همیشه میگم:

مرجان دوستت دارم تا نهایت....

 

 

 

دست نویس خسته .....

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1388/03/09ساعت 12:1 توسط دست نویس خسته| |
سلام

ببخسید که دیروز نتونستم آپ کنم

داشتم وسایلم رو جمع می کردم واسه اومدن به دیارم الآن در دیار خود به سر می برم

راسیتی مرجان منم پیداش شد!!!

میگم این دختر دیوونس باور نمی کنین که

دیوونه بی خبر پاشده بود رفته بود یاسوج با پدر گرامشون و منم این جا از نگرانی مردم و زنده شدم

خوب بگذریم

صبح رسیدم به دیارمون و قرار بود تا قبل ظهر بیام آپ کنم ولی مگر پدر و مادر گرامی از پسر قند عسلشون دل می کندن!!! این شد که آپ کردن افتاد بعد از ظهر

دیشب تو مسیر که میومدیم به یه موضوع فکر می کردم اونم این که الآن بعد این همه اتفاق تو زندگی مرجان چه نقشی دارم هر چی فکر می کردم کمتر نتیجه می گرفتم ولی یه چیز فهمیدم اونم این که تنها نفری که می تونه تو این زمینه بهم کمک کنه خودشه که امیدوارم بعد خوندن این پست لطف کنه و به هم جواب بده

دیگه حرفی برا گفتن ندارم جز این که:

مرجان عشق من دوستت دارم با تمام وجودم...

 

 

 

دست نویس خسته....

 

 

نوشته شده در جمعه 1388/03/08ساعت 19:11 توسط دست نویس خسته| |
سلام

خیلی نگرانم

از دیروز بعد نت که قرا شد به مرجان بزنگم گوشی مرجان خاموشه و تا الآنم روشن نشده

دارم دیوونه میشم

نمی دونم چه طوری ازش خبر بگیرم

فقط امید وارم که بتونم قبل رفتنم خبر ازش بگیرم وگرنه دیوونه میشم

هیچی ندارم بگم یعنی اصلا خواسم نیست که چی می نویسم

برام دعا کنین

مرجان من کجایی؟؟ که بهت بگم دوستت دارم

 

 

 

 

دست نویس خسته....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/06ساعت 11:17 توسط دست نویس خسته| |
سلام

باز اومدم تا باز بنویسم

این روزا خیلی ذهنم مشغوله تو یه بیابون موندم!!!

نمی دونم کدوم طرف برم انتهای هیچ طرفش رو نمی دونم می ترسم به سمتی حرکت کنم که به نابودیم منتهی بشه و شایدم نابودی یک نفر دیگه

خیلی نیاز دارم تا با یکی صحبت کنم ولی هیچ کس حاضر نیست کمک کنه یعنی هعیچ کس حوصله درد سر نداره

راستی دارم می رم به دیار خودم البته برای یک هفته!!!

جمعه صبح میرسم اونجا و اگه خدا قسمت کنه ۴ شنبه ی هفته ی دیگه اینجام اگه نشه ۵ شنبه اینجام

خیلی دوست دارم قبل رفتنم مرجان جونم رو ببینم ولی نمی دونم میشه یا نمیشه

آخه کلاساش که تمام شده و این امکان بسیار پایینه که فردا اصفهان باشه ولی بعد از این که کارم تو نت تمام بشه بهش میزنگم به چند دلیل

یک دلم واصه صداش لک زده

می خوام اگه میشه ۵ شنبه ببینمش

ازش خداحافظی کنم و ....

امیدوارم که بتونه بیاد البته اگه نتونه بیاد ممکنه من خر بشم و برم به دیار اون آخه اصفهان زندگی نمی کنن ساکن یه جایی تو اطراف اصفهانه!!!

حالا باید ببینم چی میشه آخه می دونین چی شده فردا از صبح تا ساعت ۱۸:۳۰ که حرکت دارم کاملا بی کارم و می تونم این کار رو یعنی رفتن به دیار او رو انجام بدم

شما منتظر اخبار بعدی من باشین....

فردا کوئیز موازنه جرم و انرژی دارم اصلا آماده نیستم یعنی به اندازه بقیه آماده نیستم برام دعا کنین

مرجان من دوستت دارم یه عالمه....

 

 

دست نویس خسته......

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/03/05ساعت 16:50 توسط دست نویس خسته| |
سلام

بازم اومدم

این بار خبر خاصی از مرجان ندارم چون بعد حرف زدن دیروز دیگه باهاش حرف نزدم  ولی باید حتما باهاش بحرفم می خوام بپرسم که قبل از رفتنم برا فرجه ها می تونم ببینمش یا نه

دلم براش تنگه ولی تحمل می کنم

امروز نمره یکی از کوئیزهامو دیدم کوئیز شیمی آلی بود از ۱۵ نمره بالاخره تونستم یه نمره کامل تو دانشگاه بگیرم!!!!

برام دعا کنین دارم کارایی می کنم که خیلی تاثیر بالایی تو آیندم داره

دیگه هیچی برا گفتن ندام جز اینکه :

مرجان تک ستاره ی قلب منی...

 

 

 

دست نویس خسته......

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/03/04ساعت 13:19 توسط دست نویس خسته| |
سلام

امروز یکی از بهترین روزای عمرمه

البته همه ی این خوبی به خاطره اتفاقات دیروزه

البته اتفاق خاصی نیفتاد فقط مرجان جونم وقتی منو دید نزدیک بود سکته بزنه آخه مثل درخت یهو جلوش سبز شم

برای دیروز خیلی برنامه ها داشتم خیلی حرفا اماده کرده بودم که به مرجان بزنم ولی متاسفانه و شایدم خوشبختانه هیچ کدومشون رو نتونستم بزنم

البته احساس می کنم اونم خیلی دوست داشت یه حرفایی رو بزنه ولی نتونست و تو خودش نگه داشت

نمی دونم چرا این جوری شد ولی خوب باید ساخت

امروز با مرجان حرفیدم صدای دلنشینش برام امید ایجاد می کنه و واقعا خوشحالم که دوباره امکان این جود داره مکه ببینمش و باهاش حرف بزنم

دیگه نمی دونم چی بگم جز این که واقعا روحیم خیلی از قبل بهتر شده بطوری که دیگه صبح با غم و بغض بیدار نشدم

مرجان دیوونه وار دوستت دارم ومی خوامت....

 

 

 

دست نویس خسته...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/03/03ساعت 13:55 توسط دست نویس خسته| |
سلام

آره باز اومدم که بنوسم که بخونه که بفهمه تا خون تو رگام جریان داره به یادشم و در آرزوی رسیدن بهش

همون طور که همتون آگاهین امروز شنبه است و طبق روالی که من خبر دارم مرجان امروز تا ساعت ۱۶ کلاس داره البته در کل دو تا کلاس داره یکی ۱۰ تا ۱۲ که الانا باید تمام شده باشه یکی دیگه هم ساعت ۱۴ تا ۱۶ . طبق تصمیمی که گرفتم قراره امروز ساعت ۱۶ جلوی در دانشگاش باشم

می خوام باهاش حرف بزنم

دیگه نمی تونم تحمل کنم

من مرجان رو می خوام حتی به قیمت جونم

نمی تونم فراموشش کنم اصلا مگه میشه تمام زندگیت رو فراموش کنی؟

فقط می ترسم

آخه امکان داره اصلا بهم محل نذاره ولی حتی اگه بهم محل نذاره باز دل سرد نمی شم

من باید باهاش حرف بزنم نمی تونم دیگه تحمل کنم چه قدر دوری چه قدر عذاب؟؟؟

امیدوارم که به حرفام توجه کنه و منطقی برخورد کنه باهام

اگه از روی حساس برخورد کنه ....

برام دعا کنین که عجیب محتاج دعای شمام...

ولی بازم می گم که مرجان دیوونه وارم می خوامت 

 

 

دست نویس خسته .....

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1388/03/02ساعت 11:50 توسط دست نویس خسته| |
سلام

من اومدم همون غریبه همون تنها همون که تنها شد همون که تنها بود

در انتظار کمکتونم

فدای همتون

دست نویس خسته .....

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/31ساعت 14:10 توسط دست نویس خسته| |